ابر های حوصله خواهند بارید
و بیاییم ایمان بیاوریم به آن فصل سرد و به آن زن،زنی تنها در آستانه فصلی سرد زنی با قلبی اسیر با قلبی عصیانگر دیوانه وار پر کشید یادت بخیر فروغ یادت بخیر در آن پیچ و خم تاریک هستی من در نظرش دیوانه ز چرخان زمانم ای کعبه ی بی دل من مست از این چرخ سماعم در سکوت مرگبار زندگیم هنوز صدای تیک تاک های زمان را می شنوم ای تنها یار من بنواز من هنوز صدایت را می شنوم به من نگاه کن ای زمینی من از نهایت روشنی آمده ام خانه ام سقفش آسمان وسعتش به پهنای یک جهان مرز هایش محبت نه خطی به دور یک نژاد رنگ هایش در هم آمیخته نه جدا جدا دیواری از عدد احاطه نکرده فکر خلق را مردمم از نسل آفتاب و هر روز به طلوع صبح سلامی دوباره خواهند داد سلامی به زیبایی یک عشق عشق مردمی به یکدیگر عشقی با بال های احترام کار می کنند دوشادوش هم آب و آتش نمی سوزانند تا خاموش کنند جهانی را کار می کنند تا آباد کنند وجودی را دستانم دیگر صورت سپید آسمان را حس نمی کند چراغ آسمان تاریک است آه...که خورشیدم لبخندش را گم کرده و زمین سخاوتش را من آن دانه بی جانم در دل خاک بی مهر قد خم کرده و می شکند امروز پرنده ای دیگر از آشیانیمان پر گرفت از ورق ورق بودن زندگیمان خسته ام خسته... پدر می گوید روزی هم نوبت تو خواهد رسید تا به دنبال سرنوشتت روی اما نمی داند که من تنها می خواهم که باشند باشند تا ما هم خانواده ای باشیم دیگر آخرین باری که خانواده ای بودیم به یاد ندارم دیدنشان برایم آرزو شده است ولی باز هم می گویم پرنده پرواز کن تا به اوچ رسی آمدم تا باز بنوسم از این آسمان ابری دلم عشق سوزان است بسم الله الرحمن الرحیم چقدر زیبا می شد اگه انسان ها وسعت آیینه دیدشان رو زیاد می کدند و جز خودشون آدم های پشت سرشون هم می دیدند و افکار اون هارم حس می کردن همه نمی تونن مثل اونا باشن بلکه این تفاوت هاست که دوستی ها رو می سازه و زیبا می کنه و بدون وجود تفاوت ها انسان ها معنا نخواهند داشت و می شدند یک انسان یک... تا حالا فکر کردن کسی هم جز اونا وجود داره که از سنگ نیست جنس انسانه پوست و گوشت و خون و احساس و عاطفه... کسی که ممکنه با رفتاراشون بشکنه و خورد شه و ویران شه؟؟؟ من ایمان دارم بی عشق نیز توان رفت بی بال محبت نیز در آسمان توان پرید این وجود ملتحب عشق را دیگر نخواهد پذیرفت و تکه های کنده شده از قلب باز نخواهد گشت من امروز به خورشید سلام کردم خورشیدی بی محبت – سرد- سر سنگین من به آفتاب اجازه ورود دادم اجازه دادم تا من را در بر بگیرد من امروز افکارم با دسته های کلاغان به پرواز در آمد و به اوج رسید اوج بی تفاوتی عشق من می ترسم از این راه می ترسم از امروز از فردا و فردا های دیگر و این ابتدای راهی بلند است من نخواهم دانست تا کی توانم با دستانی خالی از عشق بروم من در کوچه تاریک ذهنم مانده ام وکسی من را صدا نخواهد زد روزن های نور دارند خاموش می شوند من چشمان گرگان را در تاریکی افکارم می بینم و صدای دندان های اشباح را که سکوت را می جوند آیا دوباره محبت را لمس خواهم کرد آیا دوباره توانم دست در دست محبت در کوچه های خیال پرواز کنم تا اوج من به دنبال شب خواهم آمد تا به صبح محبت برسم و به آن عشق...
هرکه خواهان است بسم الله الرحمن الرحیم
دل اگر تاریک اگر خاموش بسم الله النور
گر چراغان است بسم الله الرحمن الرحیم
نامه ای را هُد هُد آورده ست آغازش تویی
از سلیمان است بسم الله الرحمن الرحیم
| Design By : nightSelect.com |

